تنها صداست که می ماند
تا بهار
خون به رگ یخ زد
انگشتان کبود
و شیشه های بخار گرفته
وسوسه ی نقش و خط
"تا همیشه"
کلمات در فضا می ماسند
وقتی ایستاده بر چارچوب در
"هیچ چیز همیشگی نیست"
الان می آید .
باید الان بیابد .
حتی اگر نیاید ،
مدتهاست به سرما خو کرده ام ...
پ.ن:قراره آخر هفته ها اینجا اتفاق فرهنگی رخ بده!
میدونم قراره فیلمی معرفی بشه که هیچکس ندیده
حتماْ ساخته ی سانچو ِ ! اما من به شدت این روزا میخوام
آبی رو ببینم!