تبليغاتX
دردونه

دردونه

تنها صداست که می ماند

این پست یه نامه اس بی مخاطب ، شاید هم مخاطبش تو باشی.

تو که پاییزی ترینی!

بی دلیل ، شاید هم بخاطر همون صدتا دلیل که

یکی هم برای من کافی و برای تو هزار هزار هم ...

نمیدونم قصه رو از کجا شروع کنم؟

یعنی بهتره اعتراف کنم نمیدونم قصه از کجا شروع شد ؟

اصلاً مگر شروع داستان مهمه ؟!

وقتی قراره تا آخر توی فصل اول باقی بمونه !

 

من گریه میکردم ، تو با حسرت آخرین نگا ه رو به ذهن می سپردی ،

یه دیوار شیشه ای لعنتی شد فاصله ی ما .

 

چشمهامو که باز کردم

دو تا چشم سیاه مهربون به من خندید . همه چیز رو فراموش کردم.

حتی اون آخرین نگاه رو !

 

روزها از پی هم گذشتند .

واژه ها چه غریبند .

روزها

گذشتن

برای من و تو روز و شب معنی نداشت ،

گذشتنی نبود .

دست به دست هم میدادیم و ترانه ی شادی میخواندیم .

"خوشحال و شاد و خندانیم ... "

تا اون لحظه که دیوار شیشه ای شد فاصله ی دستهای ما .

 

نمیدونم زمین چرخید یا ما ؟!

 

من این نگاه رو میشناسم ؟!

یاد آخرین نگاهت می افتم و اون دیوار . یاد گریه های آخر .

وقتی به هم رسیدیم لبها به خنده شکفت

وقتی زبان گشودیم چیزی در نگاهمان شکست ، کاش آن

دیوار شیشه ای می شکست !

من گفتم ، تو شنیدی . تو گفتی من شنیدم .

اما نه من تو را فهمیدم و نه تو مرا خواندی .

شاید هم خودمان را به شنیدن زده بودیم !

 

پ.ن اول :امسال برخلاف سالهای گذشته عید فطر

چهار روز از سوی دولت تعطیل رسمی اعلام شد .

واکنش ها ی مختلف در برابر این اقدام صورت گرفت ،

موافق و مخالف .

دوستانی که من رو میشناسند یا حداقل اینطور فکر می کنند

میدونند من ایرانی ، اهل اهواز و عرب زبان هستم و

به همه ی اینها افتخار میکنم اما بارها گفتم فراموش نمی کنم

قبل از هر چیز که هویت میسازد برای من ، من یک انسانم .

هیچگاه اجازه ندادم افکار و عقایدم ، تفاوت زبانی و یا حتی

اختلاف ظاهر و رنگ پوست فاصله ای باشد میان دستهایمان .

 

وقتی

شادی من شادی تو شد و شادی تو شادی من

اون روز  " عید " شد .

 

پ.ن دوم :گناهکار عزیز مرسی .

پ.ن سوم : همدردی بلد نبودم ! اما نتونستم بخندم به بهانه ی عید

 تو ناراحت بودی .

پ.ن چهارم :رویای عزیز راستی کاش نمایشنامه ی هابیل و قابیل

به صحنه نمیرفت ! قصه ی برادرکشی !

دوست مهربون مگر باور نداری حب و دوست داشتن هردو ترجمانی

از یک فعل هستند ، اینهمه برایم خواندی...

پ.ن پنجم و آخر :حالم خوبه ، بارون میباره ، اینبار که بارون بارید

نمردم! ، بارون من رو دوباره زنده کرد . یه نگاهی به تقویم بنداز ...

20:31 چهارشنبه دهم آبان 1385 | شادی |   |

Copyright 2007 © DorDone.Blogfa.Com
POWERED BY:BLOGFA.COM  .  DESIGNED BY:ME.MOHSENI